تازه از سربازی برگشته بود...اسمش کامران بود .می خواست فقط حسابی بخوابه...از اینکه در پادگان هر روز ساعت 4 صبح بیدارش کرده بودند ...دیر پا شدن از خواب براش عقده شده بود ...تا لنگ ظهر می خوابید .پدر و مادرش جرات نمی کردند چیزی بهش بگن...بد عنق بود و تند خو...بعد از ظهر هر کی رو جلوی خونه می دید می گفت صبح به خیر ....و مردم هم فقط لبخند می زدند.
دوستش کفتر نگه می داشت...بقول خودش کفتر باز بود.ساعت سی
برچسب:
نویسنده: آریا محبی
تاريخ: جمعه
10 شهريور
1396 ساعت: 0:53